
xa0 xa0 دل را زبی خودی سر از خود رمیدن است جان را هوا ی از قفس پریدن است از بیم مرگ نیست كه سر داده ام فغان بانگ جرس به شوق به منزل رسیده است دستم نمی رسد كه دل از سینه بركنم باری علاج شكرگریبان دریدن است شامم سیه تراست زگیسوی سركشت خورشیدمن برآی كه وقت دمیدن است بوی توای خلاصه گلزار زندگی مرغ نگه در آرزوی پركشیدن است بگرفت آب و رنگ ز فیض حضورتو هر گل دراین چمن كه سزاواردیدنxa0است با اهل درد شرح غم خود نمی كنم تقدیم غصه ی دل من ناشنیدن است آن راكه لب به دام هوس گشت آشنا روزی امین سزا لب حس...
ادامه مطلب